بازكن پنجره، «صبح» آمده است
درِ اين خانة رخوت بگشاي
باز هم منتظري؟
هيچكس بر درِ اين خانه نخواهد كوبيد
و نمي گويد برخيز
كه صبح است، «بهار» آمده است

خانه خلوت‌تر از آن است كه مي‌پنداري
سايه سنگين‌تر از آن است كه مي‌پنداري
داغ، ديرين‌تر از آن است كه مي‌پنداري
باغ، غمگين‌تر از آن است كه مي‌پنداري
ريشه‌ها مي‌گويند:
ما تواناتر از آنيم كه مي پنداري

هيچكس جز تو نخواهد آمد
هيچ بذري بي تو
روي اين خاك نخواهد پاشيد
خرمني كوت نخواهد گرديد
هركجا چرخي بي چرخش تو
هر كجا چرخي بي چالش و بي خواهش تو
بي تواناييِ انديشه و عزم تو نخواهد چرخيد
اسب انديشة خود را زين كن
تك‌سوار سحر جادو تو بايد باشي
و خدا مي داند
كه «خدا» مي خواهد تو «خودآ»يي باشي
در پهنة خاك

باز هم منتظري؟
هيچكس بر در اين خانه نخواهدكوبيد
و نمي گويد برخيز
كه صبح است بهار آمده است
تو بهاري آري
«خويش را باور كن»

از: ( مرحوم مجتبی کاشانی)